غزل شمارهٔ ۵۲۸۷
در ته یک پیرهن از یار دور افتاده امآه کز نزدیکی بسیار دورافتاده ام
می کشم خمیازه بر آغوش در آغوش یارهمچو مرکز از خط پرگار دور افتاده ام
نیست تدبیری به جز دوری ز نزدیکی مرامن که از نزدیکی بسیار دورافتاده ام
از بهشت افتاد بیرون آدم و خندان نشدچون نگریم من که از دلدار دورافتاده ام
تیشه فرهاد گردیده است هرمو برتنمتاازان معشوق شیرین کاردورافتاده ام
شد نفس انگشت زنهار از دهان تلخ منتاازان لبهای شکر بار دورافتاده ام
نیست ممکن بازگشت من به عمر جاوداناین چنین کز بزم او این بار دور افتاده ام
پیرکنعان چون به من در گریه همچشمی کنداو ز یوسف من ز یوسف زار دورافتاده ام
چون توانم عمر صرف جستجوی یار کردمن که از خود بیشتر از یار دور افتاده ام
می پرد چشمم به خواب نیستی همچون شراراز تو ای آتشین رخسار دورافتاده ام
گاه می خندم ز شادی گاه می گریم ز دردزان که هم از یارو هم از اغیار دورافتاده ام
کیست صائب تا زحال او خبر بخشد مرامدتی شد کز دل افگار دورافتاده ام