غزل شمارهٔ ۵۲۸۲
گر چنین شویَد غبار زهد از دل بادهامبادبان کشتی می میشود سجادهام
چون نگردد آب در چشم جهان از دیدنماز یتیمی در غریبی چون گهر افتادهام
عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو منقانع از خرمن به برگ کاه چون بیجادهام
شستهام دست از لباس زود سیر نوبهارهمچو سرواز برگریز نیستی آزادهام
باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگارگرچه چون آیینه در ظاهر زمین سادهام
نیست ناخن گیر دلهای عزیزان ورنه منناوک خارا شکافم این چنین کاستادهام
زردرویی میکشم چون نی ز همراهان خویشمن که از ذوق سفر هرگز کمر نگشادهام
عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارهاعقده سر در گم افلاک را بگشادهام