گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۷۱

چو خواهی عاقبت شد رزق مورانبه دولت گر سلیمانی چه حاصل
چو آخر می شود تابوت تختتاگر جمشید و خاقانی چه حاصل
چو دوران می کند درکاسه ات خاکتو گر فغفور دورانی چه حاصل
به عالم نیست چون صائب سخن سنجتو در ترتیب دیوانی چه حاصل
تو در تن غافل از جانی چه حاصلاسیر چاه و زندانی چه حاصل
تن خاکی است زندانی و تو از جهلدر استحکام زندانی چه حاصل
به دل خوردن شود جان سیر از تنتو در اندیشه نانی چه حاصل
به جان دادن توان عمر ابد یافتتو لرزان بر سر جانی چه حاصل
عزیزان جهان جویای دردندتو در تحصیل درمانی چه حاصل
به ظاهر بنده رحمانی اماز مردودان شیطانی چه حاصل
لباس ادمیت خلق نیکوستتو زین تشریف عریانی چه حاصل
به بیداری توان فرمانروا شدتو زین دولت گریزانی چه حاصل
بود بی پرده نور حق هویداتو از پوشیده چشمانی چه حاصل
شود کوته به شبگیر این ره دورتو در رفتن گرانجانی چه حاصل
خط آزادگی چون سرو داریز رعنایی نمی خوانی چه حاصل
شب قدری ولی از دل سیاهیتو قدر خود نمی دانی چه حاصل
دهن می باید از غیبت کنی پاکتو در پرداز دندانی چه حاصل
توان شد از خرابی مخزن گنجتو در تعمیر ایوانی چه حاصل
نفس ذکرست چون باشد شمردهتو ظاهر سبحه گردانی چه حاصل