غزل شمارهٔ ۵۲۶۹
از سرکشی و ناز ندارد سر ما گلسرپیش فکنده است به تقریب حیا گل
کو فرصت دلجویی مرغان گرفتارخاری نتوانست برآورد ز پا گل
یکرنگی عشق است که از خاک برآیدبا جامه خونین به طریق شهدا گل
غافل مشو از شبنم این باغ که چیده استزان روعرق شرم به دامان نشو قبا گل
از زخم زبان است نشاط دل افگاردر دامن خاشاک کند نشو و نما گل
حسن از نظر پاک محابا ننمایدازدیده شبنم نکند شرم و حیا گل
مگشا به شکر خنده لب خویش که باشددرمرتبه غنچگی انگشت نما گل
چشم نگران است سراپای ز شبنمتا زان رخ گلرنگ کند کسب صفا گل
رنگین سخنان درسخن خویش نهادننداز نکهت خود نیست به هر حال جدا گل
دلتنگی جاوید نگهبانی عمرستاز خنده خود رفت به تاراج فنا گل
از پاکی عشق است که در پرده شبهادر خواب رود مست به زیر پرما گل
با نیک و بد خلق بود لطف تو یکسانخندد به یک آیین به رخ شاه و گدا گل
صائب ز نواسنجی ما غنچه شد آن شوخهر چند که خندان شود از باد صبا گل