غزل شمارهٔ ۵۲۱۳
جمعی که پیش خلق گذارند به خاکپیش از اجل روند ز خست فرو به خاک
نیرنگ عاقبت چه کند با سیه دلانجایی که آفتاب رود زردرو به خاک
بر مور و مار جای نفس تنگ گشته استبردند بس که آدمیان آرزو به خاک
از هجر شکوه بادر و دیوار می کنمچون داغ دیده ای که کند گفتگوبه خاک
نیش است درنظر رگ ابری که خشک شدچندان که ممکن است مریز آبرو به خاک
مرگ ازهوای عشق سرم را تهی نساختخالی نشد زباده مرااین کدو به خاک
از چشم حرص، دل نگرانی نبرد مرگاین زخم جانستان نپذیرد رفو به خاک
از حسرتش به سینه زند سنگ،لامکانآن گوهری که می کنیش جستجو به خاک
زان لعل آبدار خوشم با جواب خشکسازند درمقام ضرورت وضو به خاک
غافل به ماندگان نظر از رفتگان کندگر صد هزار رود پیش ازو به خاک
شرط سجود حق ز جهان دست شستن استزنهار روی خود ننهی بی وضو به خاک
صائب ز داغ لاله سیه روزتر شودهر قطره خون که می چکد ازتیغ او به خاک