غزل شمارهٔ ۵۱۹۶
عاشق سرگشته را از گردش دوران چه باک ؟موج دریا دیده را از شورش طوفان چه باک ؟
کشتی بی ناخدا رابادبان لطف خداستموج ازخود رفته را ز بحر بی پایان چه باک ؟
سد راه عشق نتواند شدن تدبیر عقلسیل بی زنهار رااز تنگی میدان چه باک ؟
نیست وحشت ازغبار تن دل آگاه راپرتو خورشید را از خانه ویران چه باک ؟
نیست درکنعان زیوسف دور بوی پیرهنروح بالا دست را از عالم امکان چه باک ؟
پاکدامانی است باغ دلگشا آزاده رایوسف بیجرم را از تنگی زندان چه باک ؟
فارغند از خصمی اختر ملایم طینتانمیوه فردوس را از تیری دندان چه باک ؟
از محک پروا ندارد نقره کامل عیارخود حسابان رازروز محشر ودیوان چه باک ؟
می کند رسوا ترازو جنس ناسنجیده رامردم سنجیده را ازشکوه در حشر از میزان چه باک ؟
نیست گردون منفعل از تلخکامیهای خلقمیزبان سفله را از شکوه مهمان چه باک ؟
رو نمی تابد ز حرص ازنان سوزن دار، سگدیده های نرم را از تیزی دربان چه باک ؟
شمع می لرزد به جان خویش از بیمایگیشعله پرمایه را ز افشاندن دامان چه باک؟
سرو ازبیمهری باد خزان آسوده استصائب آزاده را از سردی دوران چه باک ؟