گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۹۴

در زلف تو آویخت دل از قید علایقسررشته پیوند بود تاب موافق
پهلو به حیات ابدی می زند آن زلفاین است سوادی که به اصل است مطابق
از عشق شکایت گنه حوصله ماستباکودک بدخو چه کند دایه مشفق؟
دیگر نشود جمع به شیرازه محشرهردل که پریشان شود ازناله عاشق
همت ز دل وعرض تجمل بود ازدستمنت ز خلایق بود و رزق ز خالق
ای سرو مزن باقد او لاف رعونتکاین جامه به هر بی سرو پانیست موافق
آگاه ز عیب و هنر خویش نگرددتاچشم نپوشد کسی ازعیب خلایق
نشگفت اگر ازتیغ تو وا شد دل صائبجان تازه کند صحبت یاران موافق