غزل شمارهٔ ۵۱۹۰
نقش و نگار مار بود سرنوشت خلقبا زهر کرده اند همانا سرشت خلق
هر خوشه صد زبان ملامت کشیده استزنهار چشم رزق نداری ز کشت خلق
از بهر نان در آتش حرصند روز و شببود از گل تنور همانا سرشت خلق
مردم ز بیم آتش دوزخ درآتشندمارا خدا پناه دهد از بهشت خلق
سوزن به دل ز رشته مریم شکسته امبرزخم من چه بخیه زند دست رشت خلق؟
چون غنچه بالشم سر زانوی وحدت استدر زیر سنگ نیست سر من زخشت خلق
با صد چراغ می طلبم عیب خویش راکو فرصتی که فرق کنم خوب وزشت خلق؟
در تنگنای بیضه عنقا گریخته استصائب ز بس رمیده از اطوار زشت خلق