غزل شمارهٔ ۵۱۸۶
جان تازه می شود ز نسیم بهار عشقاز یک سرست جوش گل وخار خار عشق
در شوره زار عقل به درمان گیاه نیستپیوسته سرخ روی بود لاله زار عشق
خاری است خار عشق که در پای چون خلیدنتوان کشید پا دگر از رهگذار عشق
از جان مگو که در گرو نقش اول استسرمایه دوکون به دارالقمار عشق
رحمی به بال کاغذی خود کن ای خردخود را مزن برآتش بی زینهار عشق
عشقی که بی شمار نباشد بلای اوپیش بلاکشان نبود در شمار عشق
دایم به زیر دار فنا ایستاده ایمبیرون نمی رویم ز دارالقرار عشق
اینجا مدار کارگزاری به همت استاز بحر آتشین گذرد نی سوار عشق
تکلیف بار عشق دوتا کردچرخ رامن کیستم که خم نشوم زیر بار عشق؟
صائب هزار مرتبه کردیم امتحانبا هیچ کار جمع نگردید کار عشق