غزل شمارهٔ ۵۱۷۴
از نقاب سنگ تابد شعله عریان عشقپرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق؟
در کف موجی فتد هر خشت یونان خرداز تنور دل برآرد جوش چون طوفان عشق
صبر و طاقت راکه پشت عقل بر کوه است ازوبا شرر هم رقص سازد آتش سوزان عشق
بگذر از سر تا حیات جاودان یابی، که هستتیغ زهرآلود خضر چشمه حیوان عشق
عاشقی، نقش تعلق از ضمیر دل بشویفلس بر پیکر ندارد ماهی عمان عشق
عشق شوری نیست کز مردن ز سر بیرون رودسر کشد چون گردباد از خاک سرگردان عشق
من کدامین ذرهام صائب که وصف او کنم ؟گوی گردون را خلاصی نیست از چوگان عشق