گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۷۰

می نماید صد گره را یک گره زنار عشقسبحه داران چون برون آیند ازبازار عشق؟
بوی این می آسمانها را به دور انداخته استکیست تابرلب گذارد ساغر سرشار عشق؟
تخم راز عشق را در خاک کردن مشکل استچون شرر از سنگ بیرون می جهد اسرار عشق
در سر هرذره ای اینجا هوای دیگرستاختر ثابت ندارد چرخ خوش پرگار عشق
عشق ظاهر ساختن معشوق را کامل کندورنه عاشق رانباشد صرفه دراظهار عشق
لاله خورشید بی تقریب می سوزد نفسسر فرو نارد به هر گل گوشه دستار عشق
می خورد ازسایه بال هما طبل گریزبرسر هرکس که افتد سایه دیوار عشق
چون توانم ازگل بی خار او دفتر گشود؟می زند پهلو به مژگان غزالان خار عشق
شوق موسی نخل ایمن رابه حرف آورده بودخامه صائب چرا بندد لب ازگفتار عشق؟