غزل شمارهٔ ۵۱۵۸
گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدفسر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف
نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدامزیب گوش دلبران شد اشک غلطان صدف
بگذر ازدریوزه گوهر که گردد عاقبتلب گشودن باعث زخم نمایان صدف
تا چرا لب پیش ابر از تنگدستی باز کردازدهن یک یک برآوردند دندان صدف
دل چو روشن شد چراغ عاریت درکار نیستشمع کافوری است گوهر درشبستان صدف
از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاباشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف
در وطن تن ده به ناکامی که نتوان پاک کردازگهر گرد یتیمی را به دامان صدف
آیه رحمت زابر گوهرافشان، می شودنازل ازراه دهان پاک، درشان صدف
مهر خاموشی سپرداری کند اسرار رابستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف
خاطر خرم نگردد جمع صائب با گهرکز تهیدستی بود لبهای خندان صدف