گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۴۹

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ
سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیمنیم به خاطر نازکدلان گران درباغ
فتاده ایم پی هم چو برگهای خزاناگر چه یک دوسه روزیم میهمان درباغ
ز خویش خیمه برون زن، غم رفیق مخورکه شد ز بوی گل آماده کاروان درباغ
بگیر خون خود از جام ارغوانی رنگکه یک دو هفته بود جوش ارغوان درباغ
ز نارسایی مشرب، میان باده کشانخجل ز خشکی خویشم چو آشیان درباغ
چو برگ غنچه نشکفته ما گرفته دلاننشد که سر به هم آریم یک زمان درباغ
مرا که چشم به پای خودست چون نرگسچه سود ازین که بود منزل و مکان درباغ ؟
ترست از عرق شرم جیب و دامن گلشب گذشته که بوده است میهمان درباغ ؟
که خوشه چین شده یارب دگر ز خرمن گل ؟که برق می جهد از چشم بلبلان درباغ
دلیل تنگدلی بس بود همین صائبکه همچوغنچه خموشم به صد زبان درباغ