غزل شمارهٔ ۵۱۴۵
به که نطق خویش از اهل زمان دارم دریغنغمه داودی از آهن دلان دارم دریغ
حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنماین خدنگ راست رو را از کمان دارم دریغ
در خور بی جوهران گوهر به بازار آورمحرف جوهردار از تیغ زبان دارم دریغ
گوش گل از پرده انصاف چون مفلس شده استبه که من هم نغمه را از بوستان دارم دریغ
در نقاب خامشی یک چند رو پنهان کنمبکر معنی را ازین نامحرمان دارم دریغ
دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجودبه که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ
گوهر من بی بها و اهل عالم مفلسندگوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ
من که شهری تر ز مجنونم در آیین جنونچون سر خود را ز سنگ کودکان دارم دریغ؟