گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۱۰

محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوضگرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض
ستاره ای به دل از داغ عشق او دارمکه نه به ماه کنم نه به آفتاب عوض
به نور عقل درین انجمن کسی بیناستکه کرد دولت بیدار را به خواب عوض
شدم خراب زبیم خراج،ازین غافلکه گنج می طلبند از من خراب عوض
متاع دل به کسی داده ام که خرسندمز بد معاملگی گر دهد حساب عوض
که می خورد به می ناب، زهد خشک مرا؟که با محیط گهر می کند سراب عوض ؟
بهشت نقد شود رزق خوش معامله ایکه می فروشد و گیرد زمن کتاب عوض
مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائبو گرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض