غزل شمارهٔ ۵۱۰۸
از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرصره ندارد در دل خرسند استسقای حرص
چین ابرو می شود سوهان دندان طمعاز ترشرویی یکی صد میشود صفرای حرص
سنگ ره را میکند سنگ فسان در قطع راهخار را بال و پر پرواز سازد پای حرص
تاک را نشو و نما از قطع میگردد زیاداز بریدن میکشد قامت ید طولای حرص
گرچه میداند که میسوزد برای خردهایمی زند بر قلب آتش طبع بیپروای حرص
قامت خم خواب غفلت را دو بالا میکندموی پیران را ید بیضاست در انشای حرص
بی تردد نیست زیر خاک هم جان حریصکم نمیگردد به لنگر شورش دریای حرص
میتوان کردن به شستن روی زنگی را سفیدتیرگی نتوان به صیقل بردن از سیمای حرص
از خس و خاشاک گردد آتش افزون شعلهوربیشتر گردد ز جمع مال استیلای حرص
میتند در خانه های کهنه اکثر عنکبوتبیشتر در طینت پیران بود مأوای حرص
هر که چون موج سراب از کف عنان حرص دادمی شود صائب بیابان مرگ در صحرای حرص