گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۸۶

جز چشم توای شوخ جانهاست فدایشبیمار ندیدم که توان مرد برایش
ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقصکوتاه نگردد به گره زلف رسایش
دربسته نازست سراپرده محملبیرون مرو ازراه به آواز درایش
هر سو که رود، در حرم کعبه کند سیرآن را که بود ازدل خود قبله نمایش
بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعتدل تیره کند سایه اقبال همایش
هرعقده مشکل که به ناخن نگشایداز آه سحرگاه بود عقده گشایش
چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافربسیار خورد خون که فتد باز به جایش
ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟صائب که زند موج پریزاد، سرایش