غزل شمارهٔ ۵۰۸۲
شد سرمه سویدای دل از نور جمالشای وای اگر تیغ کشد برق جلالش
چون مور، دل خام طمع بال برآوردتا شد زته زلف عیان دانه خالش
خط بر سر رعنایی شمشاد کشیده استهر چند که بیش از الفی نیست نهالش
چون آینه آن کس که ز صاحب نظران شددرکوچه و بازار بود صحبت حالش
در پوست نگنجد گل از اندیشه شادیغافل که شکرخند بود صبح زوالش
رنگین سخن آن به که بسازد به خموشیطاوس همان به که نبیند پروبالش
چون بر سر گفتار رود خامه صائبدیوانه شود بوی گل از لطف مقالش