گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۶۹

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویشکافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
یک مرد در قلمرو جرأت نیافتمدر دل چوآفتاب شکستم سنان خویش
هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکاردست نوازشی بکشم برکمان خویش
آتش به مصحف پر پروانه می زنداین شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش
در وادیی که خضرزند جوش العطشدارم عقیق صبربه زیر زبان خویش
چون موج ازکشاکش این بحر نیلگونفرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش
بلبل به خاکساری من رشک میبردافتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش
صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟دارد هزار مرحله تاآستان خویش