غزل شمارهٔ ۵۰۶۷
دلدار ماست محو خط مشکفام خویشصیاد را که دیده که افتد به دام خویش
کیفیتی که هست ز جولان خود تراطاوس مست را نبود از خرام خویش
زان پیشتر که خط کندش پای در رکاببشکن خمار من به می لعلفام خویش
انصاف نیست کز لب حاضر جواب توخجلت بود وظیفه من از سلام خویش
از بس که سرکش است دل بدگمان تونتوان به چشم پاک ترا کرد رام خویش
دارد کجا خبر ز سر پرخمار ما؟آن را که از لب است می لعلفام خویش
مه را بود تمام شدن بوتهگدازای شوخ پر مناز به ماه تمام خویش
در پیری از حیات ز بس سیر گشتهامخود میکنم ز قامت خم حلقه نام خویش
غافل که من میکندش ز انتقام حقهرکس که میکشد ز عدو انتقام خویش
آب حیات نیست گوارا ز جام خلقزهر هلاهل است گوارا ز جام خویش
بودم به جنت از دل بیآرزو مقیمدرد و زخم فکند تمنای خام خویش
صائب مرا به نامهبران نیست اعتمادخود میبرم به خدمت جانان پیام خویش