گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۴۹

هردل که داغدار شود از نظاره اشپهلو به آفتاب زند هر ستاره اش
باشد ستاره درشب تاریک رهنماشد زیر زلف رهزن من گوشواره اش
ابروی او اگر چه هلال گرفته ای استتیغ برهنه ای است زبان اشاره اش
شرمنده است پیش قدش درنشست و خاستباغ از گل پیاده و سرو سواره اش
ازگریه چشم هرکه چو بادام شد سفیدنظاره بنفشه خطان است چاره اش
آن را که دربساط چو گل هست خرده ایدر دست صد کس است گریبان پاره اش
زاهد نظر به مردم بالغ نظر، بودطفلی که زهد خشک بود گاهواره اش
بر شیشه دل است گواراتر از شرابزخمی که می زند دل چون سنگ خاره اش
صائب فتاد هر که درین بحر بی کنارچون گوهرست گرد یتیمی کناره اش