غزل شمارهٔ ۵۰۴۲
ای دل ازان جهان خبری می گرفته باشزآرامگاه جان خبری می گرفته باش
تا کی روی چو تیر هوایی به هر طرف؟گاهی هم از نشان خبری می گرفته باش
درعالم خودی خبر دلپذیر نیستاز خویش رفتگان خبری می گرفته باش
بر پاسبانی سگ نفس اعتماد نیستازگله، ای شبان خبری می گرفته باش
از خار راه آبله پایان کوی عشقای برق خوش عنان خبری می گرفته باش
از پا شکستگان که به دنبال مانده اندای میر کاروان خبری می گرفته باش
این یک دو هفته ای که ترا هست خرده ایای گل ز بلبلان خبری می گرفته باش
ای ماه مصر چون به عزیزی رسیده ایزان پیر ناتوان خبری می گرفته باش
گاهی ز دوستان خود ای نور چشم منکوری دشمنان خبری می گرفته باش
تا برخوری ز ساغر خورشید سالهاای ماه ازکتان خبری می گرفته باش
زان کس که مرده نفس روح بخش توستای عیسی زمان خبری می گرفته باش
در گرد بی نشان نرسد گرچه جستجوصائب ازان دهان خبری می گرفته باش