غزل شمارهٔ ۵۰۱۸
جدا نمی شود از پیش لعل میگونشچه بوسه گاه شناس است خال موزونش !
سرش به دولت دنیا فرو نمی آیدبه هر که سایه کند طره همایونش
شب امید من آن روز صبح عید شودکه سر زند بنا گوش، خط شبگونش
درین ریاض ترا چشم موشکافی نیستوگرنه طره لیلی است بید مجنونش
منم که روی زچین جبین نمی تابمو گرنه رهزن خضرست نعل وارونش
مرا به وادیی افکنده است شور جنونکه ناز سرو کند گردباد هامونش
سیه دلی که به دامان اوست چشم مراچو داغ لاله گرفته است درمیان خونش
به دام شاهسواری فتاده ام صائبکه لاله لاله چکد خون ز نعل گلگونش