غزل شمارهٔ ۵۰۱۶
که راست تاب شکرخندههای پنهانش ؟که شور حشر بود گرده نمکدانش
ز خون صید حرم کعبه داغ لاله شده استهنوز تشنه خون است تیغ مژگانش
ازین صید جهان به جهان دگر رساند مراخوشا سری که دود پیش پیش چوگانش
به حلقه سر زلف تو چشم بد مرساد!که آفتاب بود روزن شبستانش
به پاکدامنی از قید عشق نتوان رستکه چشم بر رخ یوسف گشوده زندانش
چه عارض است که در آفتاب زرد خزانبهار میچکد از خط همچو ریحانش
به داغ العطشم سوخته است سنگدلیکه نیست ریگ روان تشنه در بیابانش
ز جبهه عرق شرم میتوان دانستکه سر به مهر حباب است آب حیوانش
کدام نامه صائب نگشت طی چون صبحکه آفتاب نگردید مهر عنوانش