گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۱۲

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانشبه دیده آب نگردد ز مهر تابانش
گل عذار تو را حاجت نگهبان نیستکه هست از عرق شرم خود نگهبانش
کند ز لطف بدن کار اخگر سوزانفتد اگر گل بی‌خار در گریبانش
اگر چه مایده حسن را نهایت نیستز پاره دل خویش است رزق مهمانش
گل صباح،دربسته آیدش به نظرفتاد دیده هر کس به روی خندانش
مرا ز پسته‌دهانی است چشم دلسوزیکه شور حشر بود گرده نمکدانش
به هیچ قطره باران به چشم کم منگرکه هست مخزن گوهر ز سینه‌چاکانش
ز لقمه حرص گدا کم نمی‌شود صائبلب سؤال دگر می‌شود لب نانش