گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۱۰

نمانده زنده کس از دست و تیغ چالاکشهنوز می پرد از شوق،چشم فتراکش
علم به خون مسیحا و خضر چرب کندچو از نیام کشد تیغ، حسن بیباکش
رخی که هر دو جهان در فروغ اومحوستنظر چگونه کندبی نقاب ادراکش ؟
به خاک هر که نهال تو سایه اندازدزبان شکر برآید چو سبزه از خاکش
ازان شراب مرا شیر گیر کن ساقیکه همچو پنجه شیرست پنجه تاکش
درین بساط هرآن کس نفس به صدق کشدچو صبح،مهر شود طالع از دل چاکش
کسی که پاک نسازد دهن ز غیبت خلقهمان کلید در دوزخ است مسواکش
اگر چه خون جهان ریخت غمزه اش صائبهنوز رغبت خون می چکد ز فتراکش