گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۹۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: تخویش۱۳ بیت
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویشمی کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشیدغنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش
سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتندهرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش
گرچه شد صورت دیوار زخشکی زاهدبه تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش
چه خبر داشته باشم ز عزیزان دگر؟من که از خود نگرفتم خبرازوحشت خویش
خواب خرگوش به مهلت رم آهو گردیدچشم نرم تو پشیمان نشد از غفلت خویش
تا از آب گهرم خاک نگردد سیرابنیست ممکن که تسلی شوم ازهمت خویش
زین چه حاصل که گناهان مرابخشیدند ؟من که درآتش سوزنده ام از خجلت خویش
گرچه از سایه من روی زمین آسوده استچون همانیست مرا بهره ای ازدولت خویش
درد کم قیمتی از درد شکستن بیش استبه که برسنگ زنم گوهر بی قیمت خویش
راه خوابیده به فریاد جرس شد بیدارهست برکوه همان پشت تو ازغفلت خویش
گرچه غایب ز نظرها شده ام چون عنقاکره قاف است همان بردلم از شهرت خویش
تا خراشیدن دل هست میسر صائبچه خیال است که از دست دهم فرصت خویش