غزل شمارهٔ ۴۹۸۷
سرو گلزار بهشت است قد دلجویشلاله باغ تجلی است رخ نیکویش
من که از رشک دل روشن خود می سوزمچون ببینم که شود آینه همزانویش ؟
بخیه راز نهان جوهر شمشیر شده استبس که شد آینه پردا(ز د)لم ازبویش
خانه اش گر شود از موج حوادث ویرانصائب آن نیست که لنگر بکند ازکویش