غزل شمارهٔ ۴۹۸۵
لب خمیازه ما شد ز می ناب خموشکه صدف می شود ازگوهر سیراب خموش
بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرامنشد از دست نوازش دل بیتاب خموش
گریه برآتش بیتابی ماآب نزدکه ز شبنم نشود مهر جهانتاب خموش
نیست در صحبت اشراق زبانی درکارشمع آن به که بود در شب مهتاب خموش
چه عجب درگل اگر دیده ماحیران شدکه چو آیینه درین باغ شود آب خموش
نیست بی داغ ملامت جگر چاک مرانشود شمع درین گوشه محراب خموش
شمع در پرده فانوس نیفتد ز زباننشود چشم سخنگوی تو در خواب خموش
چه کند مهر خموشی به لب شکوه ما؟نشود سیل گرانسنگ به گرداب خموش
گریه و ناله بود لازم سرگردانینیست ممکن شود از زمزمه دولاب خموش
شد غبار خط او باعث تسکین دل راچاره خاک است چو آتش نشدازآب خموش
روز روشن شب تاریک شود درنظرشهرکه را گشت چراغ دل بیتاب خموش
شور من بیش شد ازسنگ ملامت صائبچه خیال است به کهسار شود آب خموش