غزل شمارهٔ ۴۹۸۲
داغدار از عرق شرم شود نسرینشآب گردد ز اشارت بدن سیمینش
بوی مشک ازنفس سوخته اش می آیددر دل هرکه کند ریشه خط مشکینش
این چه لطف است که چون سرو شود مینارنگاز بغل گیری آیینه تن سیمینش
آب چون آینه رفتار فراموش کندسایه برآب روان گر فکند تمکینش
نتوان یافت بغیر از لب و دندان نگارماه عیدی که هم آغوش بودپروینش
نه چنان چشم چو بادام تو تلخ افتاده استکه شکر خواب به افسانه کند شیرینش
سینه اش کان بدخشان شود از باده لعلهرکه از دست بود همچو سبو بالینش
آتشی هست نهان در دل صائب که مداممی چکد خون چو کباب ازنفس رنگینش