غزل شمارهٔ ۴۹۸۰
دلپذیرست چنان پسته شکرشکنشکه رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش
خط شبرنگ دمیده است ز لعل لب او؟یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش
مرکز دایره عشرت جاوید شودبوسه ای راکه فتد راه به کنج دهنش
آفتابی است که از آب نماید دیدارتن لرزنده سیمین ز ته پیرهنش
در حریم صدفش گوهر بینایی نیستدل هر کس که نیفتاده به چاه ذقنش
اشک وآهش گهر و عنبر سارا گرددهرکه چون شمع بودراه درآن انجمنش
سرو قدی که من از جلوه او پامالمآسمان سبزه خوابیده بود در چمنش
مغز هرکس که ز فکر تو پریشان گرددسنبل باغ بهشت است پریشان سخنش
عاشقان منت آمد قاصد نکشندکه دهد رفتن دلها خبر ازآمدنش
کی درآید به نظر آن تن سیمین، که شده استپیرهن بال پریزاد ز لطف بدنش
تا فتاده است به فکر سرکویش صائبهست دلگیرتر از شام غریبان وطنش