گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۷۸

شوختر می شود ازخواب گران، مژگانشچون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش
شهسواری که منم گردره جولانشآفتاب ازمژه جاروب کند میدانش
برگ آسایش ازین خاک سیه کاسه مجوکه بود از نفس سوختگان ریحانش
مور صحرای قناعت دل شادی داردکه بود دست سلیمان به نظر زندانش
تهمت سرمه به آن چشم سیه،عین خطاستسرمه گردی است که خیزد ز صف مژگانش
می توان باعرق روی تو نسبت کردنگوهری راکه زآیینه بود میدانش
صفحه آینه راکاغذ سوزن زده کردتا چه باسینه مجروح کند مژگانش
می رود آبله دست صدف دست بدسترنج ما نیست که پامال کند دورانش
عافیت می طلبی رو سر خود گیر که عشققهرمانی است که از دار بود چوگانش
نظر تربیت از ابر ندارد صائبگلستانی که منم بلبل خوش الحانش