غزل شمارهٔ ۴۹۵۳
به سرخی می زند چون مشک خط عنبرافشانشچه حسن نشأه خیزست این که میگون است ریحانش
نباشد دور اگر خطش طلایی درنظر آیدکه طوق هاله زرین می شود ازماه تابانش
به نور دیده خود چون چراغ صبح می لرزدسهیل شوخ چشم از پرتو سیب زنخدانش
دل عشاق چون برگ خزان برخاک می ریزدبه هر جانب که مایل می شود سرو خرامانش
عیار شوق بلبل رانمی دانم،همین دانمکه آتش زیر پا دارد گل از شوق گریبانش
به باد بی نیازی می دهد شور قیامت رااگر بردارد از لب مهر خاموشی نمکدانش
درین بستانسرا سروی بلند آوازه می گرددکه باشد همچو صائب نغمه سنجی درگلستانش