گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۴۰

به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوششکه شد گرد یتیمی سایه افکن درگوشش
ز طبل باز گشت حشر هوشش برنمی گرددمی آشامی که سازد گردش چشم تو مدهوشش
در آن محفل که شمع آن روی حیرت آفرین باشدسپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش
بهر کس بگذری چون شمع با آن قامت رعنانمی آید به هم تا حشر چون محراب آغوشش
کدامین قلب را از جلوه مستانه برهم زد؟که کاکل می کشد دست نوازش باز بردوشش
به حرف عاشق سرگشته از تمکین نپردازدمگر قلاب خط این پنبه بیرون آرد از گوشش
کسی کز جلوه مستانه اوبی خبر گرددبه دیوان قیامت آورند از خاک بادوشش
صباحت بیش ازین در مشرق امکان نمی باشدکه از آب گهر شد بی صفا شیرین بناگوشش
عیار گفتگوی او نمی دانم ،همین دانمکه در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش
به تمکین خرد بی تابی عاشق نمی سازدمن و آن می که خم را پایکوبان می کند جوشش
ز وصل آن دهن بردار صائب کام پیش از خطکه پی گم می کند در دور خط سرچشمه نوشش