غزل شمارهٔ ۴۹۳۷
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازشبه یک انداز آرد درکمند خویش آوازش
بت خوش نغمه من قدر عاشق رانمی داندکه دارد عندلیب خانه زاری همچو آوازش
به شکر خنده آن لب چراایمان نیارد گل؟که پرورده است عمری درکنار خویش اعجازش
چه یکرنگی است با هم عشق عالمسوز وآتش راکه رسواتر شود از پرده پوشی خرده رازش
به دام زلف کافر کیش اوصائب من آن مرغمکه از ذوق گرفتاری ز خاطر رفت پروازش