غزل شمارهٔ ۴۹۲۴
ز سوز سینه پروانه من آب شد آتشزسیر و دور من سرگشته چون گرداب شد آتش
به داغ ازروی آتشناک او خوش می کنم دل راشرر تسبیح باشد هرکه را محراب شد آتش
ز بس خون گریه کرد از رشک روی آتشین اوچو رنگ لعل پنهان در دل خوناب شد آتش
ز برق می کف خاکستری شد زهد خشک منکتان بیجگر را پرتو مهتاب شد آتش
اگر چه بود از روشن روانی شمع محفلهاز آب دیده من گوهر نایاب شد آتش
من عاجز عنان عمر مستعجل چسان گیرمکه از بس گرمی رفتار،این سیلاب شد آتش
ز فیض کیمیای عشق آتش آب می گرددگوارا بر سمندر چون شراب ناب شدآتش
به همواری توان مغلوب کردن خصم سرکش راکه با چندین زبان، خامش به مشتی آب شد آتش
گر از اسباب افزود آب روی دیگران صائبدل آزاده را جمعیت اسباب شد آتش