غزل شمارهٔ ۴۹۲
حسن اگر جلوه دهد بر سر بازار ترامصر زندان شود از جوش خریدار ترا
بوی گل می برد از کار تماشایی راحاجتی نیست به خار سر دیوار ترا
چشمه در فصل بهاران ننشیند از جوشبوسه می ریزد ازان لعل گهربار ترا
سرو بالای تو از عشق علم شد در کفرقمری از طوق، کمر بست به زنار ترا
این چه ظلم است که من خون خورم و تیغ کندبه زبان پاک، خط از صفحه رخسار ترا
در دل گلشن فردوس خزان را ره نیستچون به خاطر گذرد صائب افگار ترا؟