غزل شمارهٔ ۴۹۰۰
گر کنند از رشته جانها زه پیراهنشاز لطافت رنگ گرداند بیاض گردنش
دور باش شرم را نازم که با آن خیرگیدست خالی می رود بیرون نسیم از گلشنش
آن که با تیغ تغافل می کشد صید حرمکی به خون چون منی آلوده گردد دامنش؟
خانه ای کز روی آتشناک او روشن شودتاقیامت می جهد آتش ز چشم روزنش
کاسه دریوزه سازد دیده یعقوب راماه کنعان در هوای نکهت پیراهنش
چشم شوخ آهوان در پرده نتواند پریدچون کمند انداز گردد غمزه صیدافکنش
تاجر کنعان ندارد صائب این سامان حسنگل یکی از خوشه چینان است گرد خرمنش