گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۹۶

خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برشمی نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
با وجود خط عذارش ساده می آید به چشمدر صفا مستور چون آیینه باشد جوهرش
خنده می گردد تبسم، لفظ معنی می شودتا برون می آیداز تنگ لب چون شکرش
سرخ می دارد به سیلی روی ماه مصر راکوته اندیشی که ریزد برگ گل دربسترش
می کند پروانه را خامش ز حرف خونبهاسرمه دنباله دار شمع ازخاکسترش
هرکه از همصحبتان دارد می گلگون دریغمیشود چون لاله خون مرده، میدر ساغرش
کشتی هرکس درین دریای پرشورش فتادنیست فرقی درمیان بادبان و لنگرش
ازخط تسلیم هرکس می کند گردنکشیگوی چوگان حوادث می کند دوران سرش
دل بود درسینه اش دایم به مو آویختههرکه از تار نفس شیرازه دارد دفترش
هر سبک مغزی که اینجا گردن افرازی کنددر قیامت ازگریبان برنمی آید سرش
در گلستان بی پرو بالی است صائب برگ عیشوای برمرغی که ریزد در قفس بال و پرش