غزل شمارهٔ ۴۸۹۲
هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستشازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش
دل به دست آور که می در ساغرش خون می شودباده پیمایی که برآتش کبابی نیستش
گوشه ابروی او پیوسته باشد درنظرچون مه نو جلوه پا در رکابی نیستش
باد پیمایی که دریا رانمی آرد به چشمپیش روشن گوهران عمر حبابی نیستش
هرکه چون قمری سرافرازی طمع دارد ز سروبه ز طوق بندگی مالک رقابی نیستش
بیشتر در راه میمانند خواب آلودگانخواب در منزل کند آن کس که خوابی نیستش
بر نینگیزد ز خواب غفلتش طوفان نوحهرکه از اشک پشیمانی گلاب نیستش
ازخمار باده دایم زردرویی می کشدهرکه درساغر زخون دل شرابی نیستش
می دهد خار ملامت کوچه،هر جا بگذردهرکه از اسباب دنیا رشته تابی نیستش
سرو ازان در چار موسم تازه روی و خرم استکز تهیدستی به دل بیم حسابی نیستش
هرکه پهلو بردم شمشیر نتواند نهاددر رگ جان همچو جوهر پیچ وتابی نیستش
می کند بی آبرویی زندگی راناگوارخون خود رامی خورد تیغی که آبی نیستش
از ادب دورست صائب معذرت روزسؤالوقت آن کس خوش که جز خجلت جوابی نیستش