گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۷۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رنباشدگومباش۱۴ بیت
ظاهر مردان به زیور گر نباشد گو مباشحلقه بیرون در گر زر نباشد گو مباش
رخنه‌های دام، فتح‌الباب صید بسته استسینه ما را رفوگر گر نباشد گو مباش
حلقه زنجیر اگر از هم بریزد گو بریزکار دنیا را نظامی گر نباشد گو مباش
بی‌زبانی آیه رحمت بود درشان جهلطفل را در دست اگر خنجر نباشد گو مباش
در عقیق بی‌نیازی هست آب صد محیطنم اگر در قلزم اخضر نباشد گو مباش
چون صدف در پرده دل اشک باریدن خوش استگر به ظاهر چشم عاشق تر نباشد گو مباش
از تپیدن می‌توان کوتاه کرد این راه راقوت پرواز اگر در پر نباشد گو مباش
سایه بیدست، آه سرد اهل جرم راسایه گر در عرصه محشر نباشد گو مباش
خازن گنج گهر را خلق خوش دام بلاستدر بساط بحر اگر عنبر نباشد گو مباش
از گداز جسم، خون خویش خوردن غافلی استدرد اگر در باده احمر نباشد گو مباش
سوده یاقوت سازد پرتو می مغز رامی‌کشان را تاج گوهر گر نباشد گو مباش
تخم امیدی ندارم تا کنم باران طلبآب اگر در دیده اختر نباشد گو مباش
از تماشا به ندارد حاصلی دنیای خشکصورت دیوار اگر در بر نباشد گو مباش
خوابگاه نرم، صائب سنگ راه رهروستبستر و بالین ما گر پر نباشد گو مباش