گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۷۳

روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباشعیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش
از لباس تن مجرد کن روان پاک رایوسف سیمین تنی، درقید پیراهن مباش
سرمه کن از برق بینش پرده های خواب رابیش ازین در زیر ابر ای دیده روشن مباش
ازسنان آه، بام چرخ راسوراخ کنبیگنه چندین درین زندان بی روزن مباش
می توان دل را به همت بر فراز عرش بردرستمی داری، اسیر چاه چون بیژن مباش
شد سفید از انتظارت چشم خلد از جوی شیرهمچو بلبل محو آب ورنگ این گلشن مباش
چون سلیمان خاتم فرمان برآر ازدست دیوقهرمان عالمی، فرمان پذیر تن مباش
درزمین چهره خود دانه اشکی بکاردر غم آب و زمین و دانه و خرمن مباش
چون ز زنگار خودی آیینه راپرداختیهمچو خاکستر مقیم گوشه گلخن مباش
بادرشت و نرم یکسان چون ترازو کن سلوکدرمقام عیبجویی چشم پرویزن مباش
می توان دیدن به چشم عیبجویان عیب خویشتا میسر می شود زنهار بی دشمن مباش
این جواب آن که می گوید حکیم غزنویای سنایی خواجه جانی غلام تن مباش