غزل شمارهٔ ۴۸۶۶
در گلستان بلبل و در انجمن پروانه باشهرکجا دامِ تماشایی که بینی دانه باش
کفر و دین را پردهدارِ جلوهٔ معشوق دانگاه در بیتالحرام و گاه در بتخانه باش
نورِ حسنِ لاابالی تا کجا سر برزندبلبلِ هر بوستان و جغدِ هر ویرانه باش
جلوهٔ مردانِ راه از خویش بیرون رفتن استجوهرِ مردی نداری، چون زنان در خانه باش
دامنِ هر گل مگیر و گِردِ هر شمعی مگردطالبِ حسنِ غریب و معنیِ بیگانه باش
خضرِ راهِ رستگاری دل به دست آوردن استدر مذاقِ کودکان شیرینیِ افسانه باش
دست تا از توست، دست از دامنِ ریزِش مدارتا نمی در شیشه داری تشنهٔ پیمانه باش
تا شوی چشم و چراغ این جهان چون آفتابپوششِ هر تنگدست و فرشِ هر ویرانه باش
بی محبت مگذران عمرِ عزیزِ خویش رادر بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
سنگِ طفلان میدهد کیفیتِ رطلِ گراننشأهِ سرشار میخواهی برو دیوانه باش
صحبتِ شبهای میخواران ندارد بازگوچون ز مجلس میروی بیرون، لبِ پیمانه باش
ما زبانِ شِکوه را در سرمه خوابانیدهایمای سپهرِ بیمروت، در جفا مردانه باش
تا مگر صائب چراغِ کشتهات روشن شودهر دلِ گرمی که یابی گِردِ او پروانه باش