گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۴۶

زپرده داری هستی است در حجاب، نفسکه درفنا زته دل کشد حباب، نفس
ز اضطراب دل آید به اضطراب نفسزآرمیدگی دل رود به خواب نفس
میان گریه وگفتار من تفاوت نیستزبس که در دل گرمم شده است آب نفس
درین محیط، نشان گهر زجمعی جویکه سر به مهر کشیدندچون حباب نفس
علاج خنجر سیراب عشق تسلیم استچه دست و پای تواند زدن درآب نفس؟
به مرگ باز نمانند سالکان ز طلبهمان تردد خود می کند به خواب نفس
غبار حادثه از یکدیگر نمی گسلدبجان رسید درین منزل خراب نفس
چو آب خضر سیه پوش شد محیط سرابز بس که سوخت درین دشت سینه تاب نفس
ز عرض حال ازان خامشند سوختگانکه شعله می کشد ار جانب کباب نفس
به جستجو نتوان دامن وصال گرفتو گرنه سوخت درین راه آفتاب نفس
ز وصف لعل لبش شد حدیث من رنگیناگر چه رنگ نمی گیرد از شراب نفس
محاسبان قیامت حساب می طلبنددرین بساط مکن خرج بی حساب نفس
بنای خانه گردون چو همتش پست استچگونه راست کند قد درین خراب نفس
زبیم خوی تو چون موی زنگیان شده استدرون سینه صائب ز پیچ و تاب نفس