گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۴۴

داشت امروز رخ یار حجابی که مپرسزد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخموراز عرق داشت رخش عالم آبی که مپرس
خنده می کرد، ولی داشت ز پر کاری حسندرشکرخنده نهان زهر عتابی که مپرس
گرچه می زدنگه شوخ به بازی در صلحداشت بابوسه دهانش شکرابی که مپرس
داشت از سنگدلی هر مژه خونخوارشپیش دست از دل صدپاره کبابی که مپرس
هر سؤالی که ازو خیرگی شوق نمودداد در زیر لب خویش جوابی که مپرس
گرچه بی پرده برون آمده بود ازخلوتداشت از حیرت دیدار نقابی که مپرس
ناز هر چند به دامان نگه می آویختمی دوید از پی دلها به شتابی که مپرس
با خط و زلف خود از رهگذر دلها داشتمو شکافانه حسابی و کتابی که مپرس
از خیال لب میگون خراباتی خودداشت در ساغر اندیشه شرابی که مپرس
با خیالش دل سودایی صائب همه شببود مشغول سؤالی و جوابی که مپرس