گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۳۸

در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کسمدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس
در دیار ما که روزی ازدل خود می خورندآرزوی نعمت الوان ندارد هیچ کس
زیر چرخ نیلگون، چون پسته، آن هم زیر پوستبا دل پرخون لب خندان ندارد هیچ کس
در دیار ما که جان از بهر مردن می دهندآرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
عالمی را رفته است از خانه سازی پا به گلفکر خودسازی درین دوران ندارد هیچ کس
می شود اوقات مردم صرف در تعمیر تنفکر آزادی ازین زندان ندارد هیچ کس
بر ندارد طوق منت گردن آزادگانشکرالله دست در احسان ندارد هیچ کس
میوه های سردسیر عقل، صائب نارس استسینه گرم و دل سوزان ندارد هیچ کس