گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۳۵

هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرسرفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس
کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگویجلوه موج سرابیم از قرار ما مپرس
بید مجنونیم برگ ما زبان خامشی استگل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس
دامن آرام بر دامان صرصر بسته ایماز پریشان حالی مشت غبار ما مپرس
دیده خورشید، فتراک سحر خیزان بودحلقه فتراک ما بین از شکار ما مپرس
ازدیار حسن خیز عشق می آییم مامی شوی آواره احوال دیار ما مپرس
نقل ارباب جنون دیوانگی می آوردرحم کن بر خویش از جوش بهار ما مپرس
سبحه ریگ روان انگشت حیرت می گزداز شمار داغهای بی شمار ما مپرس
شرح حال دردمندان دردسر می آوردمیل دردسر نداری از خمار ما مپرس
حلقه تأدیب در گوش معلم می کشنداز فضولیهای اطفال دیار ما مپرس
یک نگاه گرم در سرچشمه خورشید کنپیش رویش حال چشم اشکبار ما مپرس
کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده استمی کنی سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس