گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۳۰

از دل آگاه در عالم همین نام است و بسچشم بیداری که دیدم حلقه دام است وبس
رو به هر خاری که کردم خانه صیادبودهر کف خاکی که دیدم پرده دام است وبس
چشم اگر پوشیده باشد دل نمی گردد سیاهبیشتر تاریکی این خانه از جام است وبس
سیرنرگس زار چشم لاله رویان کرده امپرده شرم وحیادر چشم بادام است وبس
نام شاهان ازبنای خیر می گردد بلندحاصل جم از جهان آوازه جام است وبس
سرنوشت برگ برگ این چمن را خوانده امحاصل نخل تمنا میوه خام است وبس
پی به کنه خویش نتوان برد بی ترک خودیراه این ویرانه در بسته از بام است وبس
در گرفتاری بود جمعیت خاطر مرارشته شیرازه بال و پرم دام است وبس
از سر مژگان نگاه حسرت مانگذردعمربال افشانی ما تالب بام است وبس
از توکل در حنا مگذار دست سعی راقفل روزی گر کلیدی دارد ابرام است وبس
هرکه را دیدم صائب پخته می گوید سخندر میان اهل معنی فکر ما خام است وبس