گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۱۸

چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی سازبرگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز
هنگامه صحبت شود از سوختگان گرماز داغ به گرد دل خود انجمنی ساز
تادامن پیراهن یوسف به کف آرییک چند چو یعقوب به بیت الحزنی ساز
کمتر ز حبابی نتوان بود درین بحرازدیده پوشیده خود پیرهنی ساز
چون کرم بریشم نظر ازمرگ مپوشاندر زندگی از پیرهن خود کفنی ساز
در پرده غیب است فتوحات نهفتهچون خال سیه چشم به کنج دهنی ساز
از جسم مکن بستر و بالین فراغتزین پنبه چو حلاج مهیا رسنی ساز
تا از تو رسد سنگ ملامت به نواییازشیشه به هنگامه اطفال تنی ساز
ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاریاز بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز
نقصان نکند هرکه زرخویش به زر دادنقد دل و جان صرف بت سیم تنی ساز
ای بلبل بیدرد چه موقوف بهاری؟ازبال و پر خویش چو طوطی چمنی ساز
صائب به عقیق دگران چشم مکن سرخاز پاره دل، دامن خود رایمنی ساز