گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۰۲

نکرد در دل من کار، عشق شورانگیززهیزم تر من شد فسرده آتش تیز
عجب که راه به دیر مغان توانم یافتمراکه نیست به جز سبحه هیچ دستاویز
به زاهدان نکند می ز ننگ آمیزشو گرنه هیزم خشک است مفت آتش تیز
دلی که رفت به دارالامان بیرنگیچه فارغ است زنار جهان رنگ آمیز
ز صبح دانه انجم تمام می سوزدبه هیچ شوره زمین تخم پاک خویش مریز
چه نعمتی است که سنگین دلان نمی دانندکه شیشه هاست مرازیرخرقه پرهیز
سحر که مرغ سحرخیز در خروش آیداگر ز جای نخیزد دلت تو خود برخیز
ترا ز هر که رسد تلخیی درین عالممحصلی است که از خلق درخدا بگریز
مکن به کاهلی امروز خویش را فرداکه خود حساب ندارد حذر ز رستاخیز
ز حسن طبع تو صائب که در ترقی بادبلند نام شد از جمله شهرها تبریز